سه شنبه دوازدهم شهریور 1392

تا بعد از مرگ نيز

شوهرخواهر زن بابام بعد از گذشت يك سال از مرگ همسرش رفته و دوباره ازدواج كرده است. خانواده ي زن بابا هم عليه او شوريده اند: "حالا كه روي دخترمون زن آوردي ديگه حق نداري بري سر قبرش!"

من گفتم: "حالا كه اون يه زن جديد داره التماسشم بكنن ديگه نمي ره سر قبر زن مردش!"

فقط نكته اي كه اين جا نهفته است اين است كه چه طور زن بابا مي تواند بيايد روي زندگي مامان من، آن وقت آن مرد بعد از يك سال كه زنش مرده، حق ندارد دوباره ازدواج كند؟ ديگر اين مرد بيچاره قول تا بعد از مرگ نيز به دنبالت خواهم بود كه به زنش نداده بود.

اصلا من توي كف قوانين خانواده ي زن بابا مانده ام. البته آدم هاي خوب و خونگرمي هستند. (جدا از اين كه برادرهاي زن بابا مدام جايشان را در زندان با هم عوض مي كنند!) من چندباري با بابا به خانه شان رفته ام. يك بار هم كه به طور خبيثانه اي فقط براي اين كه زن بابا با بابا بيرون نرود، من بلند شدم رفتم خانه ي باباي زن بابا. آن جا همه اش فكر مي كردم خوب كه چي؟ من اينجا دارم چه غلطي مي كنم؟

به هر حال همان طور كه گفته شده "آن چه را كه براي خود نمي پسندي، براي ديگران هم مپسند!" الان من ديگر توي فاز فيلسفونه ام فرورفته ام. يكي هم نيست بزند پس گردنم و بگويد: "دخترجان به جاي اين كه بيايي پست هاي چرت و پرت بگذاري بلند شو برو به كارهايت برس. همين است كه هيچ وقت هيچي نمي شوي!"

نوشته شده توسط روشنك در 16:40 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم شهریور 1392

پرش از ديوار

از شاهكارهاي امروزم بالا رفتن از ديوار خانه ي زن بابا بوده است. البته نه از روي شيطنت، بلكه از روي ژن هاي فعال شده ي شيرازي ام كه حوصله ام نمي شد از خانه ي زن بابا كلي دور بزنم تا برسم به خانه ي خودمان. يك سره از روي ديوار پريدم اين طرف. بايد اين روش باحال را به بابا هم ياد بدهم. خدايي از نظر استفاده ي مناسب از وقت خيلي با صرفه است!
نوشته شده توسط روشنك در 11:45 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم شهریور 1392

آتلانتيس گمشده ي من

يكي از آرزوهاي من اين است كه روزي وقتي كه خودم در شهرم نيستم، يك گردبادي بر سر اين جا نازل شود و شهرم را زير خروارها خاك مدفون كند. بعد مثلا هزاران سال بعد باستان شناسان بيايند و بقاياي يك شهر اسرارآميز را از زير خاك بيرون بكشند. آن وقت يك جلسه ي خيلي مهم با حضور بهترين باستان شناسان برگزار شود تا بيايند در مورد وجوديت اين شهر عجيب با هم بحث كنند. اصلي ترين موضوع بحثشان هم اين باشد كه از بين اسكلت هاي يافت شده در اين شهر باستاني، اكثر اسكلت هاي مذكر بين دو تا اسكلت مونث واقع شده اند! حالا ديگر آن موقع من هم به طرز باور نكردني اي جاودان شده باشم و در آن جلسه حضور يابم و با افتخار پرده از اين راز بزرگ بر دارم. سپس بروم روي بزرگ ترين نقطه ي مكان جلسه بايستم و بگويم: "خوب دوستان! بار بزرگي كه به خاطر در سينه داشتن اين راز بزرگ حس مي كردم اكنون از روي دوشم برداشته شد و در حال حاضر مي توانم در آرامش بميرم." و خودم را جلوي حضار بكشم.

ولي نتيجه گيري اخلاقي قضيه اين است كه من از اين شانس ها ندارم. يعني اگر قرار هم باشد يك روزي يك طوفاني اينجا بيايد، دقيقا وقتي اتفاق مي افتد كه به جز من شخص ديگري در اين خراب شده نباشد! به قول يك دوست افغاني "بلي دوستان!" دقيقا همين شود كه گفتم.

نوشته شده توسط روشنك در 18:45 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم شهریور 1392

3

1

من فقط وقتي خواب آدم ها را مي بينم كه تاثير عميقي روي ذهنم بگذارند. هر چه قدر فكر مي كنم يادم نمي آيد خواب زن بابا را ديده باشم تا حالا.

2

بابا موبايل من را كش رفته و به عروسي برادر زن بابا فرار كرده است. الان هم من دارم به آبا و اجداد زن بابا فحش مي دهم. در عين حال منتظرم بابا برگرده و يك بلايي سرش بياورم. گوشي دزد!

3

من دوباره كمرنگ مي شوم!

نوشته شده توسط روشنك در 8:52 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم شهریور 1392

من هماني ام كه مي ترشم!

دختري كه قرار است با دايي كوچكم ازدواج كند فقط چهارده سالش است! شرح و تفصيل اين ماجرا غيرممكن است. با اين وجود من الان احساس آدم بزرگ ها را دارم، خيلي بزرگ! هجده در برابر چهارده زياد است ديگر، نيست؟!

مامانم تقريبا در همين سن ازدواج كرده و من با كنار هم چيدن مسائل، سير تغييرات و پيشرفت توي شهرم از دهه ي شصت تا دهه ي نود را كاملا فهميدم. دخترها اين جا هنوز زود ازدواج مي كنند، همان طور كه نصف بيش تر كلاس چهارمي هاي امسال دبيرستان ما يا عقد كرده بودند و يا در خانه ي شوهر به سر مي بردند.

بابام هميشه به من مي گويد: "تو از اون دخترايي هستي كه مي ترشن." بابام هميشه همين طوري غيرمستقيم به من مي گويد: "از بس زشتي كسي نمياد بگيردت!" زشت بودن مسئله اي نيست كه زياد من را نگران كرده باشد. هر چند كه اين جمله ضرب المثل "گربه دستش به گوشت نمي رسيد، مي گفت پيف پيف بو مي داد!" را در ذهن تداعي مي كند!

نوشته شده توسط روشنك در 18:26 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم شهریور 1392

آقا من ديوانه نشده ام، كاملا متعادل هستم!

مامانم در يك بحث منطقي و جدي، تاكيد مي كنم منطقي و كاملا جدي به با يك حالت خاص به بابا گفت: "فكر مي كنم روشنك ديوونه شده." الان كه دارم اين را تايپ مي كنم، به سختي جلوي خودم را گرفته ام تا يكهو نزنم زير خنده و دليل كافي به مامانم بدهم كه حدسش درست است و من ديوانه شده ام. يكي از ادله ي مامانم در اين راستا مربوط به ديشب است.

ساعت دوازده شب يكهو احساس كردم دلم مي خواهد در يك حمام كاملا تاريك دوش آب سرد بگيرم. حوله ام را برداشتم و به جالباسي داخل حمام آويزان كردم. بعد يكهو متوجه مامانم شدم كه سرش درد مي كرد. فكر كردم اگر صداي آب را بشنود بلند مي شود كه بفهمد صدا از كجاست. و وقتي بفهمد صدا از توي حمام مي آيد، او كه نمي داند من آن جا هستم، فكر مي كند جن ها خانه را اشغال كرده اند و در يك ثانيه ده-بيست تا سكه ي خفيف مي زند!

به همين خاطر رفتم او را بيدار كردم و گفتم: "نترس! من دارم ميرم حموم." همين و ديگر هيچ! نمي دانم در اين ماجرا چه نكته اي نهفته كه مامانم را آگاه كرده است كه من ديوانه شده ام. شايد به خاطر شبگردي هايم باشد. شايد هم به غير از اين يك سري رفتارهايي از خودم بروز مي دهم كه نمي توانم شخصا آن ها را ببينم.

تازه يكي از دوستان صميمي ام كه كلا يك روده ي راست در شكمش نيست و اصولا هيچ وقت جدي نيست و هميشه دارد براي ما جوك هاي ج ن ت ي را تعريف مي كند چند روز پيش جديانه (!) به من گفت: "تو بايد بري يه روان شناسو ببيني!"

فقط گفتم تا اگر پست بعدي ام را از بيمارستان رواني برايتان گذاشتم زياد شوكه نشويد!

نوشته شده توسط روشنك در 0:4 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم شهریور 1392

دوست دختر

پسرهاي شهر من مي گويند: "بهتره با دوست دختر خودمون ازدواج كنيم تا با دوست دختر مردم!"

البته با توجه به نرخ بالاي پديده ي چند همسري در اينجا بهتر است بگويند: "بهتره دو تا از بهترين دوست دخترهاي خودمون رو براي ازدواج انتخاب كنيم تا بريم با دوتا از بهترين دوست دخترهاي مردم ازدواج كنيم!" 

ولي اگر به دو تا زن راضي نباشند، احتمالا سه يا چهار تا از دوست دخترهايشان را گلچين مي كنند. كه خوب اين مسئله نادر است. جنس هاي مذكر اينجا به همان دو تا راضي هستند اصولا! هر چند كه در مورد اين مبحث ازدواج هاي چندباره و باهم و كلا در مبحث خيانت همه جاي ايران سراي من است!

نوشته شده توسط روشنك در 18:45 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام مرداد 1392

نمي دانم

زن بابا رفت...

زن بابا برگشت...

رفت و برگشت، رفت و برگشت، رفت و برگشت...

سرم به دوران افتاده، دنيا دور سرم مي چرخد، همان طور كه احتمالا اگر لباس هاي داخل ماشين لباس شويي روشن جان داشتند و حس مي كردند، جهان در اطرافشان مي چرخيد. آن ها مي چرخند و پاك مي شوند، من مي چرخم و انگار به جاي تميز شدن، كثيف تر مي شوم.

مامانم هر روز سرش درد مي كند. هر روز سردردهاي خيلي شديد. هر روز توانش از ديروز كم تر است. نمي دانم چه طور كارهاي خانه را انجام مي دهد. دكتر هم نمي رود. فقط بلد شده تند تند قرص هاي مسكن را با يك ليوان آب بالا بكشد. حدود يك ساعت پيش، وقتي بسته ي قرص دلتافن را توي دستم تكان مي دادم، به او گفتم: "مامان تو هم چه قدر اين فن فنا رو مي خوري." توي ذهنم اسم هاي استامينوفن، بروفن، ژلوفن و ... را مرور مي كردم كه روزي چند بار مي خورد. حالش خوب نيست. جالب است كه آن قدرها هم اعتراض نمي كند. عادت كرده كه وقتي دردي دارد زياد حرفش را نزند. نمي توانم درك كنم.

نوشته شده توسط روشنك در 21:23 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392

اگر مامانم هفت سال پيش طلاق مي گرفت

اگر با بابام زندگي مي كردم الان چند سالي مي شد كه با يك پيرمرد نود ساله از روستاهاي اطراف ولايتمان كه احتمالا يك ارتش بچه، نوه، نتيجه، نديده و نبيره داشت ازدواج كرده بودم. يعني علاوه بر اين كه خودم زن بابا بودم، ممكن بود يك هووي همسن شوهرم هم داشته باشم! دو-سه تا بچه ي قد و نيم قد زشت سياه مثل خودم داشتم كه دور و برم وول مي خوردند و از سر و كولم بالا مي رفتند. بعد از روي شانس عميق من، تا يكي دو سال ديگر شوهرم مي مرد، سپس فرزندان دلبندش بدون اين كه يك پاپاسي كف دست من بگذارند من را بيرون مي كردند. آن وقت من بودم، يك آدم بيسواد (نه كه حالا خيلي با سوادم!)، يك زن بيوه، با چند تا بچه، از همه جا رانده شده!

در يك شرايطي قرار مي گرفتم كه بابام من را قبول نمي كرد، مامانم به احتمال قوي ازدواج كرده بود و نمي توانستم روي كمكش حساب كنم و آواره بودم.

البته نه اين كه بابام آدم بدي باشد. اگرچه براي مامانم شوهر خوبي نبوده، با اين وجود به عنوان يك پدر از او راضي هستم و دلم نمي خواهد كسي از او بد بگويد. ولي مسئله اين جاست كه وقتي تو يك زن باباي بد داشته باشي، مامانت هم نباشد كه از تو حمايت كند، بابات ديگر باباي تو نيست، تبديل به يك نوع ناپدري مي شود!


بعدالتحرير يك: اعتراف مي كنم چون مي ترسم، چون جانم را دوست دارم، كلا بي خيال تجسم كردن صحنه هاي زندگي ام در صورتي كه كنار مامان زندگي مي كردم، شده ام. آدم بايد تنها در صورتي تخيل پردازي هايش را عنوان كند كه بداند بعد از آن باز هم مي تواند نفس بكشد!

بعدالتحرير دو: بايد بگويم وجود مامان و بابا در كنار هم باعث نشده است كه من از يك شامپانزه باخاصيت تر شوم. من هنوز هيچي نيستم. ولي حداقل بيوه هم نيستم! اگرچه دوست دارم پيشرفت كنم، در صورتي كه بالاخره با عرضه بودن را ياد بگيرم!


نوشته شده توسط روشنك در 11:46 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392

خواب

شب ها صداي جيغ زن بابا لالايي من بود.

صبح ها صداي جيغ زن بابا زنگ بيداري من بود.

اما مدتي است كه زن بابا ديگر كم تر جيغ مي زند.

بعد حالا مامان و بابام ايراد مي گيرند كه چرا شب ها تا صبح مثل جغدها بيدار هستي؟ درك نمي كنند كه زمان بندي خوابم در حد لاليگا به هم ريخته است. وقتي همه ي اعضاي خانواده در اعماق خواب شيرين خود هستند، مانند خون آشام ها، اجنه يا ارواح در خانه پرسه مي زنم. كم مانده است مثل فيلم ها ماسك به صورتم بزنم و بروم در خيابان ها هم بچرخم!

كم كم دارم جوگير مي شوم بروم به زن بابا بگويم تو را به هر كه مي پرستي دوباره جيغ بزن تا من بتوانم بخوابم. شايد هم بهتر باشد به مامانم پيشنهاد بدهم شب ها برايم قصه بخواند، صبح ها هم با لگد يا چه مي دانم يك پارچ آب من را بيدار كند!

نوشته شده توسط روشنك در 21:5 |  لینک ثابت   •